شب بود دیر وقت اماده شدم که بخوابم یادم اومد که وضو نگرفتم با عجله رفتم که وضو بگیرم،سریع دستهام را شستم و رختخواب را پهن کردم؛یک دفعه به خودم گفتم چرا اینقدر عجله؟! با تعجب بدون پاسخ دراز کشیدم که بخوابم یادم اومد که قران نخوندم ،شروع کردم به خواندن سوره واقعه چشمهام داشت گرم خواب میشد که یکدفعه پسرم صدام کرد: بابا یک سوال دارم : گفتم : بابا داری خواب میبینی چشمات رو ببند بخواب و الا خواب زده میشی گفت : نه اگر نیایی پیشم دیگه نمیخوابم؛ رفتم پیشش گفتم بپرس : پسرم یک سوالی کرد که خودم میخواستم همین سحر جواب بگیرم بهش گفتم : بابا من خودم دنبال جواب این سوال هستم اگر سحر جواب گرفتم بهت میگم ،پسرم با کمال تعجب نگاهی کرد کنایه از اینکه نمیخوام جوابش رو بدم گفت : خودم به جواب میرسم، همین که میخواستم بخوابم یادم اومد که ساعت را تنظیم نکردم برا بیدار شدن، عجب شبی همه چیز داشت یادم می رفت!!! ساعت را روی ٣ صبح تنظیم کردم تقریبا ۵۵ دقیقه قبل از اذان صبح ساعت که زنگ زد بیدار شدم نور آفتاب را دیدم که بیرون اومده متعجب و ناراحت شدم ! نگاهی به ساعت کردم دیدم سحر را نشون میده، به اطرافم نگاه کردم همه خوابند،سریع بیرون دویدم؛ ماه که هنوز میدرخشه اونهم ماه شب چهارده پس این نور از کجا اومده نگاهی به شرق اسمان انداختم خدایا چقدر زیباست، محشره ، تا حالا اینطور ندیده بودمش همین طور مات و مبهوت نگاهش میکردم با خودم گفتم : چی بهش بگم ، سوال مشترک من و پسرم یادم اومد رفتم به طرفش ،با ادب و ترس ،هیجان زده شدم ،خواستم از چهارچوب ادب خارج بشم که جلوی خودم رو گرفتم ، نزدیک که رسیدم دو نفر نورانی پیشم اومدن گفتند: اینجا وادی مقدس است نعلین های خود را برکن؛ نگاهی به پایین کردم گفتم من از شوق بی نعلین امدم ، یک نگاهی به هم کردند و لبخندی زدند و گفتند: هر چه از کمال و نقص ، عمل نیک و بد،جلال و جمال .... داری از خود دور کن، یکدفعه خشکم زد با زانو به زمین خوردم گفتم : سرتاسر وجودم نیاز و نقص است، امدم تا مالامال از محبت و معرفت بشم ، زاری مرا که دیدند دستور رسید که راهش را باز کنید نزدیک که رفتم به یک خیمه رسیدم جلو در خیمه روی یک تابلوی چوبی نیم سوخته که پهلوی اون هم شکسته بود نوشته شده بود: السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا دیگه طاقت نداشتم برم داخل همون جا پشت در با چشم گریان گفتم : السلام علیک یا صاحب الزمان ، السلام علیک بقیة الله ؛ با صدایی دلربا جواب اومد : علیک السلام ، توان حرف زدن نداشتم به نفس نفس افتادم فقط تونستم از چند کلمه یک سوال درست کنم و بپرسم : اقا کی میایی؟ آقا با صدای شیرین و جذاب جواب داد: (هر وقت که اماده شدید) یکدفعه صدای الله اکبر بلند شد در همین حال سر از سجده بلند کردم اذان صبح شروع شده بود....