قلم دل

(( خورشید نمی­میرد ))

غروب یازدهم است و باد سردی که تن لطیف طبیعت را می¬لرزاند از فرارسیدن زمستان خبر می¬دهد ، و من به دور از تاریکی¬های شهر در میان درختان تازه قد کشیده¬ی کاج قدم می¬زنم ؛ در میان سنگ¬ها و سنگلاخ¬ها ، تکه زمینی هموار می¬یابم .
می¬نشینم و مرگ خورشید را در انتهای خونین زمین نظاره می¬کنم .
از ذهنم عبور می¬کند ، مثل یک تیر؛ ستم
به روی دستم چیزی احساس می¬کنم . دستم را بالا می¬آورم و نگاه می¬کنم ؛  مورچه¬ای دانه¬ی بزرگی را گرفته و آن را با سختی می¬کشد . دستم را روی زمین می¬گذارم و دوباره به افق خیره می¬شوم ؛ کم کم ، خورشید در زیر فشار سیاهی شب له می¬شود و در میان خروارها خاک دفن می گردد و من با خود می¬اندیشم ؛  رنج
کمی می¬گذرد و شب حکومت خویش را بر خاکستر خورشید بنا می¬کند تا در سلطنت تاریکی¬ها روشنایی را نابود کند ومن می¬گویم ؛ سیاهی اما آرام می¬گویم جوری که فقط خودم می¬شنوم و مورچه .
نوری نیست و من به سختی در میان تاریکی¬ها به دنبال عقربه¬های ساعتم می¬گردم ،عقربه¬ها را نمی¬بینم ولی صدای زمان می شنوم: تیک، تاک؛ تیک، تاک
ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت ها هر یک به دنبال هم آرام آرام از روی نعش زمان عبور می کنند و من از خود می پرسم : چند قرن؟!
خسته می شوم و همانجا پشت به زمین و رو به آسمان دراز می کشم و می گویم: اندوه ؛ جوری که خودم می شنوم و مورچه و زمین.
حالا تمام آسمان صورتم را پوشانده و من با چشم قلب سیاهش را تشریح می کنم. می خواهم پلک های ببندم و دیگر به آسمان نگاه نکنم که یک شهاب صفحه ی سیاه شب را پاره می کند و من بلند می گویم: نشانه!
با خستگی و با چهره ای باز روی زمین پهلو به پهلو می شوم تا تیرگی ها را نبینم و در حالی که چشمانم را کمکم بر تاریکی می بندم با انگشت روی خاک ها، جایی که فکر می کنم مورچه هم می بیند می نویسم:
صبح دوازدهم هم فرا خواهد رسید...

پيام هاي ديگران        PermaLink        شنبه، 12 خرداد، 1386 - محمد